ساعت ۴ و ۱۷ دقیقه صبح کولرمون سوخته و اومدیم خونه ی مامانجون و باباجوندراز کشیدم و خوابم نمیبرهحالم حوب نیستدلم از خودم گرفته و بغضیمسعی میکنم بخوابم ولی چیزی تا اذان نموندهچشامو میبندم و یه نفس عمیق میکشممیخوام برای بهتر شدن حالمبه نعمتام فکر کنمیاد روز و شبای عقد میوفتمیه شبایی تو همین زاویه خوابیده بودمو دلشوره داشتمبه کلی چیز فکر می کردمبه دلخوری های مامانبه اینکه زمان آینده صبح باید زود بیدار بشم تا از بازه های درسیم عقب نمونمبه کنکوربه اینکه زمان آینده چیکار کنم ، اقا محمد حسین میاد خونم
برچسب:
نویسنده: پرهام احمدی
تاريخ: چهارشنبه
21 مرداد
1405 ساعت: 2:21