خرید بک لینک
ساعت ۴ و ۱۷ دقیقه صبح کولرمون سوخته و اومدیم خونه ی مامانجون و باباجوندراز کشیدم و خوابم نمیبرهحالم حوب نیستدلم از خودم گرفته و بغضیمسعی میکنم بخوابم ولی چیزی تا اذان نموندهچشامو میبندم و یه نفس عمیق میکشممیخوام برای بهتر شدن حالمبه نعمتام فکر کنمیاد روز و شبای عقد میوفتمیه شبایی تو همین زاویه خوابیده بودمو دلشوره داشتمبه کلی چیز فکر می کردمبه دلخوری های مامانبه اینکه زمان آینده صبح باید زود بیدار بشم تا از بازه های درسیم عقب نمونمبه کنکوربه اینکه زمان آینده چیکار کنم ، اقا محمد حسین میاد خونم

برچسب: نویسنده: پرهام احمدی تاريخ: چهارشنبه 21 مرداد 1405 ساعت: 2:21

روزمرگی ؛) امشب بعد چند وقت اومدم خونه ی خودمونو خب آخیییییش^_^خونه ی خودموووونهرچند که دلم میخواست درباره مبحث شیرین بچه دار شدن بنویسمایشالا مینویسمولی دارم فکر میکنم که چجوری منی که زیاد اهل کار خونه نبودم الان اینقدر دلم برا خونمون و حتی کارهاش تنگ شدهینی امشب حس می کردم دلم میخواد همه جارو تمیز کنم ، رفتم حموم کل حمومو سابیدم و اومدم بیرون و خب دلم برا چایی های خونه خودمونم خیلی تنگ شده بود!عزیز دلم خیلی خسته بود یه چایی خورد و رفت خوابید و منم برا خودم یه چایی ریختم و خوشحالم که خونمونو

برچسب: نویسنده: پرهام احمدی تاريخ: چهارشنبه 21 مرداد 1405 ساعت: 2:21

صفحه بندی